سید کوچک موسوی را بیشتر بشناسیم
سید کوچک موسوی را بیشتر بشناسیم

آقا سید کوچک فردی عاقل،وارسته،خوشرو،خوش برخورد،مردم دار و با تجربه بود،احترام خاصی برای مادر بزرگوارش و سایر بستگان،آشنایان و حتی همسایگان مشکلات خودشان را با او درمیان می گذاشتند و ایشان در حد توان کمک میکرد به همین دلیل در نزد اطرافیان از احترام خاصی برخوردار بود و با اینکه جوان بود حکم بزرگ خاندان محله را داشت.

سال 1359 قبل از آغاز تهاجم رژیم بعث عراق با اینکه در کارخانه آزمایش شاغل بود به عشق امام(ره)و انقلاب آنجا را رها کرد و به خیل سبزپوشان سیدالشهدا(ع) در سپاه پیوست.

با آغاز تهاجم رژیم بعث عراق در مهر ماه 1359 از غرب کشور به جنوب رفت و مدت 60 ماه در جبهه ها حضور داشت . در عملیات های خیبر و بدر مجروح شیمیایی شد. اغلب در مسیرهای طولانی بدون راننده کمکی رانندگی می کرد. وقتی از جبهه باز می گشت به سرکشی فامیل و اطرافیان و پیگیری مراحل ساخت مسجد ابوالفضل(ع) محله "بهرام آباد" و امور فرهنگی و مذهبی(برپایی مراسم دعا بصورت دوره ای در منزل بستگان و برگزاری کلاس قرآن در منزل به اتفاق روحانی بزرگوار شهید احد عمویی) مشغول بود. با اتمام جنگ تحمیلی بدلیل شدت جراحات شیمیایی در منزل بستری شد،سید هرگز حاضر به تشکیل پرونده و استفاده از امکانات بنیاد جانبازان نگردید. می گفت اگر قرار است پرونده ای به جز پرونده پاسداریم تشکیل شود آرزو دارم پرونده شهادتم باشد.دائم ذکر خدا بر لب داشت و طلب شهادت می کرد.سید دو هفته قبل از شهادت(شب 19 رمضان)در خواب،سردار شهیدحاج مجید سپاسی جواز شهادتش را که از سوی امام زمان(عج) صادر شده به دستش می دهد و می گوید دو هفته دیگر منتظر آمدنت هستیم. در همان شب همسرش نیز خواب مشابه ای می بینند که برگه ای را از طرف شهید سپاسی به دستش می دهند و می گویند همسرت را 14 روز دیگر او را به گلزار شهداء بیاورید بعد از آن خواب، سید لحظه شماری می کرد و همانطور شد روز چهاردهم مورخه10/2/1369 در بیمارستان نمازی در حالی که ذکر یا علی بر لب داشت از همسرش خواست تا آمدن حضرت علی(ع) دستش را بگیرد پس از چند لحظه اشاره می کند که دستم را رها کنید، و دست در دست جد بزرگوار به خیل دوستان شهیدش پیوست.پیکرش بعد از زیارت و نماز در حرم مطهر شاهچراغ(ع) تشییع و در گلزار شهدا شهر مقدس شیاز در جوار سایر همرزمانش در قطعه 12 محمدرسول الله(ص) ردیف 3 به خاک سپرده شد. تربت این شهید بدلیل کرامات مستمری که دیده می شود خصوصا برات زیارت امام هشتم(ع)، زیارتگاه عاشقان اهل بیت(ع) و ارادتمندان آقا علی ابن موسی الرضا(ع) می باشد که از همین رو به سردار شهید امام رضایی معروف شده است.

کرامات پاسدار شهید سید کوچک موسوی

حکایت اول: برادر سید محمد بنی هاشمی راوی شهدا

همسرم از یکی از دوستانش نقل کرد که یکی از دوستانم را که مدتی از او بی خبر بودم ملاقات کردم. چون در جریان مشکلات ازدواجش بودم، از او در این مورد سئوال کردم که با چشم گریان گفت: وقتی از سوی خانواده تحت فشار قرار گرفتم تا علی رغم میل باطنی از بین چند خواستگاری که داشتم یکی را انتخاب کنم.از آنها اجازه گرفتم که ابتدا به زیارت امام رضا(ع) مشرف بشوم و بعدا تصمیم بگیرم روز اول که به پابوس آقا مشرف بشوم و بعدا تصمیم بگیرم روز اول که به پابوس آقا مشرف شدم خیلی بی تابی کردم و از آقا امام رضا(ع) تقاضای یاری کردم همان شب بود که خواب دیدم در گلزار شهداء شهر شیراز بالایسر مزار شهیدی بنام سیدکوچک موسوی ایستاده ام در خواب احساس کردم روز سوم یا چهارم شعبان است و ندایی به من می گفت: آن جوانی که مقابل قبر شهید نشسته همان فرد مورد نظر برای ازدواج با شماست.

از سفر که برگشتم چون ماه رجب بود و من هم برای بیرون رفتن از منزل معذب بودم صبر کردم تا سوم شعبان میلاد امام حسین(ع) فرا رسید آن وقت به همین مناسبت به گلزار شهداء رفتم و بعد از ساعت ها جستجو قبر شهید را پیدا کردم، خیلی عجیب بود همه چیز مثل خوابی بود که دیده بودم و جوانی هم آنجا نشسته بود، برای اینکه مطمئن شوم از او سوال کردم ساعت چند است،وقتی خواست جواب بدهد،چهره اش را دیدم، خودش بود، در فکر بودم که این ماجرا چطور ادامه پیدا خواهد کرد که ناگهان خانمی دستش را روی شانه ام گذاشت و بعد از سلام و احوالپرسی از مجرد بودنم سوال کرد و هنگامی که مطمئن شد،آدرس گرفت تا برای پسرش(همان جوان) به خواستگاری بیاید و من هم آدرس دادم و چند روز آمدند و بدون هیچ مشکلی ازدواج کردیم و نکته جالب اینکه اگر یادت باشد خیلی علاقه داشتم اسم همسرم رضا باشد و همین طور شد.

حکایت دوم: عصر پنجشنبه بود تعدادی جوان که 15 نفری می شدند سر مزار شهید حضور داشتند. یکی از آنها در حال صحبت کردن برای بقیه بود وقتی که صحبتش تمام شد،نشست و سنگ قبر شهید را بوسید از او دلیل کارش را جویا شدیم او گفت دانشجو دانشکده شهید باهنر هستم و نزدیک به 2 سال بود که با شنیدن کراماتی از سردار شهید موسوی هر وقت موفق می شدم به سر مزارش می آمدم. خیلی دوست داشتم به زیارت امام رضا(ع) مشرف بشوم ولی هر بار بنا به دلائلی این امر محقق نمی شد تا اینکه فکری به سرم زد گفتم این بار از شهید موسوی می خواهم تا اسباب سفرم را فراهم کند به اتفاق یکی از دوستان که همین جا حضور دارند به سر مزارش آمدیم و رو به عکس شهید کردم و از او خواستم تا 3 روز آینده اسباب سفرم را فراهم کند هنوز 3 روز تمام نشده بود که به من خبردادند خودت را برای زیارت امام رضا(ع) آماده کن و مشرف شدم و از آن روز به بعد من و دوستانم بیشتر از قبل با ایشان انس پیدا کردیم.

حکایت سوم: آقا مهدی فرزند شهید حسن زاده

ثبت نام تقریبا تمام شده بود، همه اسم نوشته بودند به جز من،مانده بودم چه کار بکنم.

شب شده بود، با یکی از دوستانم رفتیم گلزار شهداء،سر مزار شهیدی نشسته بودیم که یک نفر فلاکس چای در دست داشت جلو آمد و گفت نمی خواهید بروید مشهد، یکدفعه بدنم لرزید، این از کجا خبر داره! گفتم: بله، گفت: ما اینجا شهیدی داریم که برات امام رضا(ع) می دهد، نه فقط امام رضا هر چه بخواهید، حتما برو سر مزارش، آدرسش را گرفتم و رفتم سر مزارش، رو سنگ مزارش نوشته شده بود شهید سیدکوچک موسوی،فهمیدم اولاد حضرت زهراس) است.

نشستم گفتم نمی دانم چی شد که آمدم پیش شما به من گفتن برات زیارت امام رضا(ع) رو باید از شما بگیرم،خودت می دانی آه در بساط ندارم دیروز از شلمچه آمدم هر چه داشتم خرج کردم،ثانیا باید هوای من را داشته باشی چون بابای من مثل خودت شهید شده است گفتنی ها را گفتم و خداحافظی کردم رفتم منزل،مادرم دید پریشانم،گفت چیزی شده،گفتم نه، فقط دلتنگ امام رضا(ع) هستم،دلم می خواهد ثبت نام کنم ولی...

صبح امتحان داشتم بعد از تمام شدن امتحان از مدرسه زدم بیرون برگشتم سر مزار شهید موسوی گفتم چی شد قرار بود کاری بکنی آنجا نشستم تا شب،دیگه از مجبوری خداحافظی کردم و برگشتم منزل، در را که باز کردم مادرم یک تراول 50 هزار تومانی به من داد و گفت: این برای مشهد، از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم ولی هنوز 14 هزار تومان دیگر کم داشتم،گفتم خدایا چکار کنم یک چیزی توی دلم می گفت: بسپارش به خودش..

صبح تمرین فوتبال داشتم ساک ورزشی رو برداشتم و به راه افتادم، اول یک سری رفتم داروخانه ای که یکی از دوستانم آنجا کار می کرد به او گفتم: 14 هزار تومان برای ثبت نام مشهد کم دارم،دوستم 10 هزار تومان به من داد و گفت: همین قدر دارم،ولی هنوز 4 هزارتومان دیگر کم داشتم نمی دانستم چه کار کنم.

آمدم خداحافظی کنم که یکدفعه تلفن دوستم زنگ خورد،کسی که پشت خط بود به او گفت: از آن پولی که پیش شما امانت دارم 4 هزار تومان امروز نذر کردم،بدهید به کسی که احتیاج دارد،گوشی تلفن از دستش روی میز افتاد، رفتم ببینم چی شده گفت: نگران نباش 4 هزار تومان فراهم شد ولی گفت بگو قصه چیه که حکایت را برایش تعریف کردم و بعد با خوشحالی رفتم به طرف محل ثبت ام فردی که آنجا بود گفت: ثبت نام تمام شده ولی یک نفر جا خالی شده است اگر میل دارید تا پر نشده مدارک را تحویل دهید.

گفتم من فقط پول آورده ام مدرکی نیاورده ام، گفت نمیشود باید حتما اصل شناسنامه و فتوکپی باشد،بگشتم بروم به طرف منزل،ترس داشتم که الان یک نفر جایی که مانده را پر کند چند قدم بیشتر نرفته بودم ناخودآگاه دست کردم داخل ساکم،با تعجب چیزی را دیدم که باورم نمی شد داشتم بال در می آوردم. 6 ماه پیش شناسنامه ام را برای بستن قرارداد با تیم برده بودم و از آن وقت تا حالا مدارکم داخل ساکم بوده و من اصلا خبر نداشتم. با خوشحالی رفتم به طرف آن فرد و ثبت نام کردم آن آقا گفت:تو که الان گفتی همراهم نیست پس چی شد،گفتم: کسی که مرا آورده اینجا مدارکم را هم جور کرده دوباره رفتم پیش دوست جدیدم و گفتم آقا سید کوچک خیلی بزرگی،غروب شده بود،صدای زنگ گوشیم آمد وقتی نگاه کردم دیدم دوستم که داخل داروخانه کار می کند، گفت دلش می خواهد دوست جدیدم را به او معرفی کنم،من با کمال میل قبول کردم و آوردمش پیش سید و گفتم: حاجی ما تو خط امام رضاست، می خواهی بروی مشهد بسم الله، بعد از معرفی و کمی نشستن، از شهید موسوی خداحافظی کردیم و رفتیم. درب ورودی گلزار که رسیدیم مثل اینکه یک نفر داشت صدایم می زد برگرد،به دوستم گفتم تو آرام آرام برو من می آیم گفت : کجا؟گفتم احساس می کنم سید من را صدا می زند، دوستم گفت تو امروز سه بار رفتی پیش سید، دیگه بسه بیا برگردیم،گفتم نه باید بروم،دویدم به طرف مزار شهید موسوی که دیدم یک کیف با کلی مدارک کنار مزار افتاده است، برداشتم و نگاه کردم دیدم کیف متعلق به دوستم است گفتم به خدا راست می گویند که شما زنده اید دوباره با همه وجودم گفتم آقا سید کوچک خیلی خیلی بزرگی.