كاريكماتور 1
كاريكماتور 1

نيش هيچ عقربي کشنده تر از عقربه هاي ساعت نيست

از وقتي دندان شيري ام افتاده نميتوانم شير بخورم

شيب جاده با فلفل تند شد

انجير از قيمت خود تعجب کرد و خشک شد
ماكه فسفراي ذهنمون رو به باد داديم پاييز اومد
وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.

گل ميخک با ديدن چکش پژمرد

جاده ی متروک دیر گاهیست مقصد را از یاد برده است.

وقتی پایم پیچ خورد خفه شد

آبشار در اوج زیبایی سقوط می کند.

نگاهم را زنده به گور کردم

آنقدر برايت کوتاه آمدم تا اينکه ناپديد شدم

با دم آهت آخرين شمع اميدم هم خاموش شد

از فرط نااميدي ،تمام اميدهايم را زير پا له کردم

در رقابت عقربه های ساعت با يکديگر هميشه بازنده چشم من است

وقتي که خارج از خانه چشمانت را باز مي کني ، عطر نگاهت در آسمان گم مي شود

ماهيهای آپارتمان‌نشين، در تنگ آب زندگی می‌کنند

ماهی، هيچگاه برای تعطيلات به کنار دريا نمی‌رود.

ماهی تنها جانوری است که به‌راستی دل به‌دريا می‌زند.

عکس جوانيم را روی آينه چسبانده‌ام تا گذر زمان را نبينم.

مترسک رنجيده از کشاورز، با پرنده‌ها دست‌به‌يکی می‌کند

عاشق دلشکسته، تکه‌های دلش را از روی زمين جارو می‌کند..

با اين‌همه خون دلی که خورده‌ام، در شگفتم که چرا دراکولا نمی‌شوم

چون از زندگی خسته شده‌بود، مرخصی گرفت و رفت به جهان ديگر
به حال موجودی اشک میریزم که می خواهد با زنگ ساعت از خواب غفلت بیدار شود.

عاشق سکوتی هستم که از فریاد تقاضای پناهندگی میکند.

عمر هزار پا کفاف بستن بند کفشهایش را نمیدهد.

سقوط در آبشار آبتني ميکند.

مسافر منزوي در جاده متروک سفر میکند.

گامهایم صدای پایت را نها نمیگذارند.


عاشق پرنده ای هستم که ازادیش را با آب و دانه معاوضه نمی کند.

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم

زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود

جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند

برای مردن عمری فرصت دارم

اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم

ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند

با اینکه گل های قالی خار ندارند، مردم با کفش روی آن پا می گذارند

سایۀ چهار نژاد یک رنگ است

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد

قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست

نوشته شده روی سنگ مزارش

به نگاهم خوش آمدی

قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است

هر درخت پیر، صندلی جوانی می تواند باشد

اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.

روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!

وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی ها صلوات فرستادند

به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است

برای اینکه پشه ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه بند بیرون می گذارم

گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.

غم، کلکسیون خنده هام را به سرقت برد

بلبل مرتاض، روی گل خاردار می نشیند

باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد

قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد

فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سیر نمی شوند

در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد

رد پای ماهی نقش بر آب است

گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند

با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود، پارو ساختم

با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید

دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاکبازی کنند

پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند

آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی، زندگی را تیره و تار میدید

تابستان بي خبر رفت و درختان از ناراحتي موي سر خود را كندند